تبليغاتX
پروانه


پروانه

مردن تدریجی

برای صبا:

دلگیر می شی از کی؟

 

از کسی که عاشق تو شده و بی منت تو رو دوس

 

داره؟

بگذر از راهی که انتخاب کردی.

 

صبا بخند تا خدا بدونه از هدیه ای که بهت داده

 

راضی هستی.

 

چه کسی رو می شناسی که تو روز تولدت بهت

 

دنیا رو هدیه بده؟

 

پس بخند و شاد باش و ازش حتما حتمنی تشکر

 

کن.

 

اگه دستت هم بهش رسید دستشو ببوس.

همدردی شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 8:51 توسط پروانه| |

می خواهم بار دیگر بنویسم و بسیار هم بنویسم. بنویسم از درونم. از فریاد

های نزده ام اما نمی گم از چه می خواهم بگویم. می خواهم فقط بنویسم.

بنویسم تا ارام گیرم.بنویسم تا بشنود .بشنود خدایی که سالهاست می

پرستمش. خدایی که نمی بینمش و چون نمی بینمش نیست . اما چون

حسش می کنم هست.خدایا تو دوس داشتنی ترین دوستی هستی که

در تمام عمرم دیده ام. خدایا کمکم می کنی تا دوباره ببینمت؟ مثل روزهای

زمان کنکور.

خدایا از تو بسیار ممنونم ممنونم بابت تمام چیزهایی که بهم هدیه دادی.

دستی برای نوشتن. قلبی برای تپیدن و درکی برای فهمیدن. فهمیدن آن

چیزهایی که صلاح در این است که به نفهمی بزنیم خود و شعورمان را.

خدایا بسیار می پرستمت. هرگز فراموشم نکن.

بسیار خوشحالم. خوشحالم از این که خدایی دارم که می توانم به او تکیه

کنم. خدایی که به من خانواده ای آسمانی داده و دوستانی مهربان. خدایی

 که به من دلی سرشار از عشق داده ولی همراه با سنگ.

همیشه ولی ها غمگینن . اما دوس می دارم ولی ای را که بعد از آن از لطف

ها و مهربانی ها باشد. درست مثل این ولی.دلی مهربان ولی همراه با سنگ.

خدایا بابت ولی ها هم از تو ممنونم.

ولی... .

 

 


 

همدردی شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 14:6 توسط پروانه| |

همدردی شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 13:43 توسط پروانه| |

 

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

همدردی شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 13:34 توسط پروانه| |

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم…

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

همدردی شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 13:28 توسط پروانه| |

کودکی گرسنه کنار خیابان نشسته بود. خانمی لبخند در دست به نزد کودک آمد. کمی با هم حرف زدند. کودک گفت از رویاهایش و زن دست کودک را گرفت و او را به یک نهار مجلل دعوت کرد. برایش چند دست لباس نو خرید.

روز خوب کودک داشت تمام می شد. زن راهش را گرفت که برود . کودک از او

پرسید : ببخشید شما خدا هستید؟See full size image

زن خندید و گفت : نه من بنده

 ی خدا هستم.

و کودک مظلوم جواب داد:

نگفتم !شما

 نسبتی حتما با خدا دارید... .

 

 

 

 

 

 

 

همدردی شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 14:1 توسط پروانه| |

سایه ی من به رنگی است که می گویند سفیدی نام دارد و رخسارم

نقاشی شده ی تمام رنگهای سیاهی ست. رنگ هایی که

خانه هاشان را میان رویاها گم کرده اند . پس من مانده ام و

دنیای پر از عروسک های راه گم  کرده

همدردی شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 17:37 توسط پروانه| |

 

پانهادیم به راهی که آغاز نداشت

رو به هر خانه که کردیم دری باز نداشت

زندگی شاخه گلی بود که در باد شکفت

داستانش را هم جرات ابراز نداشت

باغ ما عمری با خاطره ی باران زیست

خبر از مرگ درختان سرافراز نداشت

کاش دستی به هواداری دل بر میخواست

عشق هم این همه گفتند اعجاز نداشت

آرزو داشت دلم همسفر ابر شود

بال و پر داشت ولی فرصت پرواز نداشت

 

 

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را/

اینگونه به خاک ره ،میفکن ما را/

ما.درتو ، به چشم دوستی می بینیم/

 ای دوست، مبین به چشم

 دشمن مارا

 

همدردی شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 19:19 توسط پروانه| |

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش

 شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو

 خاموش شوي

همدردی شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 13:15 توسط پروانه| |

صورتم را به ایینه ی اویزان شده بر بخت قرمز رنگم چسبانده ام تا نبینم این چهره  ای را که از آن لشکر سیاهی ها بر زمین می بارد و خاک این ارمان شهر را به گندخانه ای تبدیل می کند. بیذارم ،بیذار از این خاک های مرده ای که ارمانی شده اند برای ادمیانی که هنوز نیامده اند.

می خواهم دیگر ننویسم از غم ها از اشک های باریده نشده و از پاچه ی استین کثیف شده. می خواهم کمی مادرانه بنویسم .حرفهای مادرم را بنگارم.می خواهم از عشق بنویسم. از لحظه های قشنگ صورتی. از لحظه های پر از مزه های شور.

می خواهم بنویسم که دیگران بخوانند راهی که من رفتم راه زیبایی بود. راهی بود که اگر دور شدم ثانیه ای از یادش اما برگشتم به سویش با چشمانی پر از امید. پر از احساس امنیت. پر از خنده. هیچ کس نمی تواند مرا برنجاند. خدایا این را به شیطانت بگو تا راه دیگری برای فریب من بیابد.

من بارانی ام بارانی سراسر شادی.

ای خنده های بی خانواده من شما را هم دوس دارم.شما هم می توانید روزی بر اغوش من بیاسایید.

دیگر نمی گویم خدا نیست. من نیستم. نیستی هست. می گم خدا هست. همه هستند. هستی می خندد به انگاه که بگویم با نیستی ازدواج کن.

دوستت دارم دنیا.ای پست ترین افریده خدا.

همدردی شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 15:13 توسط پروانه| |

شاید پشت این دیوارها

 

               سایه ای باشد.

همدردی شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 14:56 توسط پروانه| |

 

به خدا گفتم مواظبم باش اما اون مواظبم نبود

 

چون

 

 منو بیمار کرد. بیمار خودش.

همدردی شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 10:34 توسط پروانه| |

اگه خدا قهر کنه چی می شه؟

 

 

 

                     وای اگه خدا قهر کنه.

همدردی شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 12:26 توسط پروانه| |

روزهایی بود که بدون یادت سپری شد.روزهایی که برایم سخت گذشت اما فراموش نمی کنم.معجزه ات را دیدم. معجزه ی زنده نگداشتن عزیز ترین کسم. اگه تو نبودی ممکن بود خدایا ...

ممکن بود...

اه که چه سخت است گفتنش

ممکن بود من برای همیشه بدون آبجی و داداش می موندم.تصادف سخت در راه کازرون که نزدیک بود ماشینشون به ته دره بره.خدایا ممنون که نذاشتی. بسیار ممنون. و معذرت می خوام که ظهر حادثه ناشکری کردم.دوستت می دارم.

همدردی شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 11:21 توسط پروانه| |

سلام دوستانم
حرفي ندارم جزاينكه من برگشتم.برگشتم تا از پروانه بودن خودم لذت ببرم.
ادامه درد دل
همدردی شده در شنبه 1388/04/20ساعت 14:52 توسط پروانه| |

از اینکه بر روی این خاک قدم بزنم ناراحتم. از اینکه از این بطری آب بخورم ناراحتم از اینکه غذا درست کنم ناراحتم از اینکه روی یکی از صندلی های کلاس بشینم و جای کس دیگه ای رو نباشه ناراحتم. خیلی هم ناراحتم. شاید روانشناسا به من بگن روانی. اما باز هم ناراحتم. ناراحتم. چون نی تونم باور کنم این ها مال من است . سهم من است.

کاش ادم دیگری بودم.

همدردی شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت 10:13 توسط پروانه| |

اگر مادرم نبود

اگر پدرم نبود

اگر برادرانم نبود

اگر خواهرم نبود

حتما می رفتم. می رفتم از این جایی که می گویند نامش دنیا است وچه بد نامی است ماندن در این جا.در این پست ترین نقطه ای که خدا افریده.دیگر نمی توانم .نمی توانم در این دنیا زندگی کنم. از آدم های آن از نبود آدمی در ان سخت دلم گرفته است. کاش هیچ وقت به دنیا نمی امدم. بارها می خواستم خودکشی کنم. قرص های مادرم را که روی کابینت گذاشته بود را بارها در دست گرفتم،بارها تیغ را بر شاهرگ دستم گذاشتمبارها بر پشت بام خانه رفتم،بارها خود را جلوی کامیون ها رها کرده ام.بارها می خواستم ... اما نشد. اما نگاه مادرم را می دیدم.اشک های چشم قشنگ خواهرم را.چشمان سرخ از اشک و خون برادرانم را و آبروی پدرم را می دیدم. کاش خدایا این همه احساس نبود این همه غم نبود. کاش تنهاترین ادم دنیا بود.اگرچه که الان هم هستم.

مجبورم بمانم و زندگی کنم.چون می ترسم می ترسم با رفتنم دیگرانی را با خود ببرم.و این نهایت مرگ است.

کاش می توانستم خودکشی کنم.

از بیهوده بودن های خودم خسته شدم ام. از خودم متنفرم. از هر چه آینه است بدم می آید.از شیشه هایی که بی اجازه چهره ام را نقاشی می کنند نیز بدم می آید.از احساس احساس داشتن هم بدم  میآید. از اینکه بی مورد دارم در این دنیا زندگی می کنم بدم  می آید. چرا باید جایی را بگیرم که مال من نیست و اگر هست حق من نیست. کاشکی ادیسونی جایم را می گرفت.کاشکی ... . اصلا نمی دانم بسیاری کاشکی های دیگر. هرچیزی غیر از این کاشکی ها را کاشکی داشتم.

چرا باید این همه منابع مصرف کنم ولی هیچ سودی برای کسی نداشته باشم. دیشب به ماری و نیلوفر گفتم می خواهم خودکشی کنم ولی اونها فقط به من خندیدند چون فکر می کردند باز هم دارم مثل همیشه فقط با انها شوخی می کنم. نمی دانستند از ته دل دارم داد می زنم.ولی انها نشنیدند فقط خندیدند.خب غمی به دل ندارم از این بابت،چون نمی دانند در این دلی که پر است از سوراخ  و خاکستر و آتش چه  میگذرد. آتش هایی که هیچ دودی ندارند.و نمی دانستم دیشب خود را چگونه بکشم.

کاش هیچ صبحی آفریده نمی شد.

هیچ صبحی

هیچ

.

.

.

و

کاش من می ماندم و چشمهایی که از فرط مرگ نای باز شدن نداشته باشند.

همدردی شده در شنبه 1388/03/09ساعت 15:36 توسط پروانه| |


Design By : Night Skin