زندگی کردن من مردن تدریجی بود انچه جان کند تنم عمر حسابش کردم دوستان عزیز این وبلاگ مخصوص اونایی که اونو گم کردن اون که همیشه باهاشونه و کلام نفسشون. دوس دارم تویی که داری به این وبلاگ نگاه میکنی منو کمک کنی که هر چه زودتر خدای خودمو پیدا کنم
من پروانه یکی از شاد ترین دختران روی زمینم. شاید شکل این وبلاگ حالت غم انگیزانه ای داشته باشد ولی مطمئنا اگه کمی از مطالب این وب رو خونده باشید به دلیل غمگین بودن من پی خواهید برد. دلیلی که زمینی نیست. دلیلی که پره از صفا.
کیسه ی غم من پر شده از سیاهی های گناه.گناهایی که ادما می کنن و خدای خود ان تک افرینده شان را به خاطر هیچ ها و پوچ هایی ناراحت می کنند .چقدر سزاوار شکنجه اند این ادم ها. ادم هایی که کارشان هست فقط توجیه گناهانشان. وگناه واقعی رو گردن اون هاله سفیدا می ذارن.
وای که دلم چقدر از دیدن این آدمها بدرد میاد.دنیایی که پره از ارزش چرا باید میون سیاهی ها کمرنگ و بی رنگ بشه. خدا رو کجای ماجرا جاگذاشتین!
دنیا قشنگه و سفر ما تو این دنیا فقط ۱۰۰ ساله در مقابل اون میلیارد سالها که گذشته و رفته هیچ نیست. باور کنید هیچ نیست. پس چرا این کمترین فرصتی که خدا به ما داده که برقصیم ساکت بشینیم و هی بیداد و باداد غم بفرستیم برای دیگران و خودمان.باید استفاده کرد از کمترین فرصتها.
کودکی گرسنه کنار خیابان نشسته بود. خانمی لبخند در دست به نزد کودک آمد. کمی با هم حرف زدند. کودک گفت از رویاهایش و زن دست کودک را گرفت و او را به یک نهار مجلل دعوت کرد. برایش چند دست لباس نو خرید.
روز خوب کودک داشت تمام می شد. زن راهش را گرفت که برود . کودک از او
صورتم را به ایینه ی اویزان شده بر بخت قرمز رنگم چسبانده ام تا نبینم این چهره ای را که از آن لشکر سیاهی ها بر زمین می بارد و خاک این ارمان شهر را به گندخانه ای تبدیل می کند. بیذارم ،بیذار از این خاک های مرده ای که ارمانی شده اند برای ادمیانی که هنوز نیامده اند.
می خواهم دیگر ننویسم از غم ها از اشک های باریده نشده و از پاچه ی استین کثیف شده. می خواهم کمی مادرانه بنویسم .حرفهای مادرم را بنگارم.می خواهم از عشق بنویسم. از لحظه های قشنگ صورتی. از لحظه های پر از مزه های شور.
می خواهم بنویسم که دیگران بخوانند راهی که من رفتم راه زیبایی بود. راهی بود که اگر دور شدم ثانیه ای از یادش اما برگشتم به سویش با چشمانی پر از امید. پر از احساس امنیت. پر از خنده. هیچ کس نمی تواند مرا برنجاند. خدایا این را به شیطانت بگو تا راه دیگری برای فریب من بیابد.
من بارانی ام بارانی سراسر شادی.
ای خنده های بی خانواده من شما را هم دوس دارم.شما هم می توانید روزی بر اغوش من بیاسایید.
دیگر نمی گویم خدا نیست. من نیستم. نیستی هست. می گم خدا هست. همه هستند. هستی می خندد به انگاه که بگویم با نیستی ازدواج کن.