تبليغاتX
پروانه


پروانه





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

 

 

می رقصم و می خندم و از کرده ی خود

دلشادم


نويسنده: پروانه مورخ: سه شنبه 1388/09/03 در ساعت: 13:18
|+|

خداوندا !


مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم


 پس مرا  درياب


و به سوي خويش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...


نويسنده: پروانه مورخ: دوشنبه 1388/09/02 در ساعت: 11:40
|+|

خدا رو کجای ماجرا جا گذاشتین؟!
سلام  به همه ی دوستان خوبم.

لازم می دونم یه کوچولو از خودم بگم:

من پروانه یکی از شاد ترین دختران روی زمینم. شاید شکل این وبلاگ حالت غم انگیزانه ای داشته باشد ولی مطمئنا اگه کمی از مطالب این وب رو خونده باشید به دلیل غمگین بودن من پی خواهید برد. دلیلی که زمینی نیست. دلیلی که پره از صفا.

کیسه ی غم من پر شده از سیاهی های گناه.گناهایی که ادما می کنن و خدای خود ان تک افرینده شان را به خاطر هیچ ها و پوچ هایی ناراحت می کنند .چقدر سزاوار شکنجه اند این ادم ها. ادم هایی که کارشان هست فقط توجیه گناهانشان. وگناه واقعی رو گردن اون هاله سفیدا می ذارن.

وای که دلم چقدر از دیدن این آدمها بدرد میاد.دنیایی که پره از ارزش چرا باید میون سیاهی ها کمرنگ و بی رنگ بشه. خدا رو کجای ماجرا جاگذاشتین!

دنیا قشنگه و سفر ما تو این دنیا فقط ۱۰۰ ساله در مقابل اون میلیارد سالها که گذشته و رفته هیچ نیست. باور کنید هیچ نیست. پس چرا این کمترین فرصتی که خدا به ما داده که برقصیم ساکت بشینیم و هی بیداد و باداد غم بفرستیم برای دیگران و خودمان.باید استفاده کرد از کمترین فرصتها.

باید رقصید به ساز خدا.


نويسنده: پروانه مورخ: چهارشنبه 1388/08/27 در ساعت: 14:26
|+|

عذر خواهی میکنم... .

از بز و گوساله و خر عذر خواهي مي کنم

همچنين از اسب و استر عذر خواهي مي کنم

من به جاي واعظان کاين جلوه بر منبر کنند

بابت آن کار ديگر عذر خواهي مي کنم

هفته دولت ز ملت عذر خواهي کرده ام

از پدر در روز مادر عذر خواهي مي کنم

عذر خواهي کرده ام اما براي احتياط

احتراما بار ديگر عذر خواهي مي کنم

 

از جنوب و غرب نفت آباد اين خاک عزيز

تا شمال و شرق کشور عذر خواهي مي کنم

از پريجان و گل اندام و کيومرث و غلام

از قليدون غضنفر عذر خواهي مي کنم

در شمال سبز تهران ظهر تابستان گرم

از عموم اهل بندر عذر خواهي مي کنم

 

بعد از اين از سرمربي هاي موبور قشنگ

از سر طاس چلنگر عذر خواهي مي کنم

در قبال گفته چندين تماشاگر نما

از تمام جاي داور عذر خواهي مي کنم

با وجود پست و ايميل و موبايل و اس. ام .اس

بنده شخصا از کبوتر عذر خواهي مي کنم

خانم منشي ندارد وقت کافي پس خودم

از همينجا توي دفتر عذرخواهي مي کنم

 

مي کنم دايم سخنراني غرا زين طريق

از طرفداران مکرر عذر خواهي مي کنم

انتخابات است و ناچارا بلوف بايد زدن

از اديبان سخنور عذر خواهي مي کنم

با صميم دل من از خط مقدم رفته گان

پشت هفتاد و دو سنگر عذر خواهي مي کنم

دوستان زير خط فقر! از عمق وجود

بابت چرخ ستمگر عذر خواهي مي کنم

من مترسک مانده ام اما کلاغان زير کند

لاجرم از باغ پر پر عذر خواهي مي کنم

 

تا نگردد از شعار مفت دادن هاي من

خاطر ياران مکدر عذر خواهي مي کنم

بابت اين شعر از زاکاني و سعدي و فيض

از شما هم ده برابر عذر خواهي مي کنم

عرض ديگر نيست غير از اين که از مستضعفان

بابت ارز شناور عذر خواهي مي کنم

از شما هر شب زکار خويش پوزش خواستم

از خدا هم روز محشر عذر خواهي مي کنم

بگذريد از من اگر بد عذر خواهي کرده ام

دفعه هاي بعد بهتر عذر خواهي مي کنم

 

باشگاه جواني برنا/ فريدون هاشمي


نويسنده: پروانه مورخ: سه شنبه 1388/08/19 در ساعت: 18:44
|+|

برای صبا:

دلگیر می شی از کی؟

 

از کسی که عاشق تو شده و بی منت تو رو دوس

 

داره؟

بگذر از راهی که انتخاب کردی.

 

صبا بخند تا خدا بدونه از هدیه ای که بهت داده

 

راضی هستی.

 

چه کسی رو می شناسی که تو روز تولدت بهت

 

دنیا رو هدیه بده؟

 

پس بخند و شاد باش و ازش حتما حتمنی تشکر

 

کن.

 

اگه دستت هم بهش رسید دستشو ببوس.


نويسنده: پروانه مورخ: یکشنبه 1388/08/17 در ساعت: 8:51
|+|

ولی... .
می خواهم بار دیگر بنویسم و بسیار هم بنویسم. بنویسم از درونم. از فریاد

های نزده ام اما نمی گم از چه می خواهم بگویم. می خواهم فقط بنویسم.

بنویسم تا ارام گیرم.بنویسم تا بشنود .بشنود خدایی که سالهاست می

پرستمش. خدایی که نمی بینمش و چون نمی بینمش نیست . اما چون

حسش می کنم هست.خدایا تو دوس داشتنی ترین دوستی هستی که

در تمام عمرم دیده ام. خدایا کمکم می کنی تا دوباره ببینمت؟ مثل روزهای

زمان کنکور.

خدایا از تو بسیار ممنونم ممنونم بابت تمام چیزهایی که بهم هدیه دادی.

دستی برای نوشتن. قلبی برای تپیدن و درکی برای فهمیدن. فهمیدن آن

چیزهایی که صلاح در این است که به نفهمی بزنیم خود و شعورمان را.

خدایا بسیار می پرستمت. هرگز فراموشم نکن.

بسیار خوشحالم. خوشحالم از این که خدایی دارم که می توانم به او تکیه

کنم. خدایی که به من خانواده ای آسمانی داده و دوستانی مهربان. خدایی

 که به من دلی سرشار از عشق داده ولی همراه با سنگ.

همیشه ولی ها غمگینن . اما دوس می دارم ولی ای را که بعد از آن از لطف

ها و مهربانی ها باشد. درست مثل این ولی.دلی مهربان ولی همراه با سنگ.

خدایا بابت ولی ها هم از تو ممنونم.

ولی... .

 

 


 


نويسنده: پروانه مورخ: چهارشنبه 1388/08/13 در ساعت: 14:6
|+|


نويسنده: پروانه مورخ: چهارشنبه 1388/08/13 در ساعت: 13:43
|+|

 

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!


نويسنده: پروانه مورخ: چهارشنبه 1388/08/13 در ساعت: 13:34
|+|

ما همیشه یکی رو داریم که فراموشش کردیم
زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم…

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی


نويسنده: پروانه مورخ: چهارشنبه 1388/08/13 در ساعت: 13:28
|+|

بنده ی خدا یا خود خدا
کودکی گرسنه کنار خیابان نشسته بود. خانمی لبخند در دست به نزد کودک آمد. کمی با هم حرف زدند. کودک گفت از رویاهایش و زن دست کودک را گرفت و او را به یک نهار مجلل دعوت کرد. برایش چند دست لباس نو خرید.

روز خوب کودک داشت تمام می شد. زن راهش را گرفت که برود . کودک از او

پرسید : ببخشید شما خدا هستید؟See full size image

زن خندید و گفت : نه من بنده

 ی خدا هستم.

و کودک مظلوم جواب داد:

نگفتم !شما

 نسبتی حتما با خدا دارید... .

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: پروانه مورخ: دوشنبه 1388/08/11 در ساعت: 14:1
|+|

گم شده

سایه ی من به رنگی است که می گویند سفیدی نام دارد و رخسارم

نقاشی شده ی تمام رنگهای سیاهی ست. رنگ هایی که

خانه هاشان را میان رویاها گم کرده اند . پس من مانده ام و

دنیای پر از عروسک های راه گم  کرده


نويسنده: پروانه مورخ: چهارشنبه 1388/08/06 در ساعت: 17:37
|+|

 

پانهادیم به راهی که آغاز نداشت

رو به هر خانه که کردیم دری باز نداشت

زندگی شاخه گلی بود که در باد شکفت

داستانش را هم جرات ابراز نداشت

باغ ما عمری با خاطره ی باران زیست

خبر از مرگ درختان سرافراز نداشت

کاش دستی به هواداری دل بر میخواست

عشق هم این همه گفتند اعجاز نداشت

آرزو داشت دلم همسفر ابر شود

بال و پر داشت ولی فرصت پرواز نداشت

 

 

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را/

اینگونه به خاک ره ،میفکن ما را/

ما.درتو ، به چشم دوستی می بینیم/

 ای دوست، مبین به چشم

 دشمن مارا

 


نويسنده: پروانه مورخ: یکشنبه 1388/07/26 در ساعت: 19:19
|+|

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش

 شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو

 خاموش شوي


نويسنده: پروانه مورخ: یکشنبه 1388/07/26 در ساعت: 13:15
|+|

صورتم را به ایینه ی اویزان شده بر بخت قرمز رنگم چسبانده ام تا نبینم این چهره  ای را که از آن لشکر سیاهی ها بر زمین می بارد و خاک این ارمان شهر را به گندخانه ای تبدیل می کند. بیذارم ،بیذار از این خاک های مرده ای که ارمانی شده اند برای ادمیانی که هنوز نیامده اند.

می خواهم دیگر ننویسم از غم ها از اشک های باریده نشده و از پاچه ی استین کثیف شده. می خواهم کمی مادرانه بنویسم .حرفهای مادرم را بنگارم.می خواهم از عشق بنویسم. از لحظه های قشنگ صورتی. از لحظه های پر از مزه های شور.

می خواهم بنویسم که دیگران بخوانند راهی که من رفتم راه زیبایی بود. راهی بود که اگر دور شدم ثانیه ای از یادش اما برگشتم به سویش با چشمانی پر از امید. پر از احساس امنیت. پر از خنده. هیچ کس نمی تواند مرا برنجاند. خدایا این را به شیطانت بگو تا راه دیگری برای فریب من بیابد.

من بارانی ام بارانی سراسر شادی.

ای خنده های بی خانواده من شما را هم دوس دارم.شما هم می توانید روزی بر اغوش من بیاسایید.

دیگر نمی گویم خدا نیست. من نیستم. نیستی هست. می گم خدا هست. همه هستند. هستی می خندد به انگاه که بگویم با نیستی ازدواج کن.

دوستت دارم دنیا.ای پست ترین افریده خدا.


نويسنده: پروانه مورخ: سه شنبه 1388/07/21 در ساعت: 15:13
|+|

شاید پشت این دیوارها

 

               سایه ای باشد.


نويسنده: پروانه مورخ: سه شنبه 1388/07/21 در ساعت: 14:56
|+|

 

به خدا گفتم مواظبم باش اما اون مواظبم نبود

 

چون

 

 منو بیمار کرد. بیمار خودش.


نويسنده: پروانه مورخ: دوشنبه 1388/07/20 در ساعت: 10:34
|+|

اگه خدا قهر کنه چی می شه؟

 

 

 

                     وای اگه خدا قهر کنه.


نويسنده: پروانه مورخ: یکشنبه 1388/07/19 در ساعت: 12:26
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir